تبليغاتX
Free Smilies and GlittersFree Smilies and GlittersFree Smilies and GlittersFree Smilies and GlittersFree Smilies and GlittersFree Smilies and GlittersFree Smilies and GlittersFree Smilies and GlittersFree Smilies and GlittersFree Smilies and GlittersFree Smilies and GlittersFree Smilies and GlittersFree Smilies and Glitters Lilypie Second Birthday tickers فرشته کوچولوی بهشت ما
ماهگرد23
سلام دختر زیبای من23 ماهگیت مبارک عزیزم

اخرین ماهگرد دو سالگی باورم نمیشه خیلی زودو برچشم به هم زدنی دوره نوپایی هم گذشت و ماه دیگه انشاالله 2 ساله میشی خانمم

و یه خبر دیگه پروژه دایپر گیری هم انجام شد ولی واقعا مشکل و سخت بوددددد

کلی چیزای جدید یاد گرفتی کلمه های جدید یکیشون

کلمه(( خداحافظیه که شما میگی خداسزی))

کلمه تموم شد((ت اوم شد جدا میگی))

باشه

چشم

مرسی

پتو وقتی میخوای بگی پتو بنداز روی من میگی ((تو))

((بخور و بخواب و هم میگی خور و خواب))

((دوستت دارم رو هم میگی ولی نامفهوم) )

کلمه های زیادی رو یاد گرفتی که الان یادم نمیاد  قربونت برم انقدرشیرین زبون و مهربونی که نمیشه گفت اگر ببینی مامانی ناراحته میای دست میکشی روی صورتم  بوسم میکنی میگی (شیه) یعنی چی شده منم میبوسمت و میگم چیزی نشده عزیزم

موقع نماز خوندن هم سریع میای میگی(( الله))یعنی منم مهر میخوام تا نماز بخونم الهی دورت بگردم عزیزم.

دوستت دارم مهربونم خداروشکر میکنم که گلی مثل تو رو به من هدیه داده انشاالله همیشه سالم باشی .

+نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت22:23توسط مامان و بابا |
22 ماهگی نازنین زینب
سلام زندگی من

اول از هر چیز دومین عید زندگیتو تبریگ میگم و بعدش 22 ماهگیت رو

الان دیگه حسابی خانم شدی

کلی دلربایی میکنی منو خاص صدا میکنی یا به اسم یا میگی مامایییییییی کشیده میگی بابا رو هم همینطور بابایییییییی

چندین بار میخواستم موهاتو کوتاه کنم ولی دلم نیومد و هر بار منصرف شدم

تا دوروز قبل از عید بد جور سرماخورده بودی و تب بالایی داشتی سه بار بردیمت دکتر ولی باز هم همون جوری بیحال بودی هیچی نمیخوردی حتی اب از ترس دارو و شربت ها از ابم میترسیدی و دو سه روز اخر تمام دهنت افت زد و زخم شد وای که خیلی بد بود ولی خداروشکر یه روز مونده به عید خوب شدی و خداروشکر تبت هم قطع شد

الان هم که من مشغول نوشتنم شما برای خودت خوابیدی و داری با فرشته ها بازی میکنی

دوستت دارم فرشته زیبای من عاشقتم  باز هم 22 ماهگیت مبارک .



+نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت1:28توسط مامان و بابا |
21 ماهگی
سلام دخترکم

21 امین ماهگردت رو تبریک میگم امیدوارم همیشه شاد و سالم باشی

این ماه هم باز یه مروارید دیگه توی دهانت رشد کرده و الان 20 تا مروارید داری تبریــــــــــــــــــــــــک

و یه چیز دیگه این که روز شنبه یعنی 13 اسفند روز تولد من بود  به خودم تبریک میگم هورا هورا

و من و شما و بابایی یه جشن سه نفره گرفتیم که خیلی خوش گذشت .امیدوارم همیشه در کنار هم خوشبخت و شاد باشیم .

دوستتون دارم.

+نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت2:6توسط مامان و بابا |
20 ماهگی و ....
سلام عزیز ترینم 20 امین ماه زندگیت مبارک 

در ماهی که گذشت یه مروارید دیگه هم توی صدف دهانت  خودنمایی میکنه

و در حال حاضر 19 عدد مروارید داری

یه سری عکس هم از چادر پوشیدن گل خانم انداختم که براتون میزارمشون

دوستت دارم عزیزترینم

Funny Pictures                                                      

+نوشته شده در شنبه 15 بهمن1390ساعت17:28توسط مامان و بابا |
مروارید 17 1م
سلام گلاب خانم

مرواریدشکلکهای جالب آروینشکلکهای جالب آروین   ام اسیاب سمت چپ هم مدتی میشه کاملا بیرون زده و توی دهان کوچکت خودی نشون میده مبارک باشه گلاب خانم

چند روز پیش هم 23 دی ماه سالگرد پیوند من و بابایی بود که شب به یاد موندنی هم بود از همین جا دوباره به همسر عزیز و دوست داشتنی ام که همیشه یار و یاورم بوده تبریک میگم و براش ارزوی سلامتی و سعادت دارم.

دوستتون دارم  شکلکهای جالب آروین


+نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت14:44توسط مامان و بابا |
19 ماهگی نازگل خانم
سلام به عزیزترینم

                                           نازگل خانم 19 ماهه شد

                                        

19 ماه و در کنار هم بودن در اغوش کشیدن بوسیدن بوییدن 19 ماه عشق و محبت وای که چقدر از داشتنت خوشحالم و به خودم میبالم که تو رو دارم از با تو بودن احساس شگرفی بهم دست میده که هیچ کجای دنیا پیدا نمیشه  بعضی لحظه ها که فقط دلم میخواد قورتت بدم  یهو منو بغل میکنی دستتو میندازی دور گردنم و شروع میکنی به بوسیدن من خیلی لذت بخشه و شیرین خوشحالم که تو رو دارم گل من امیدوارم هر زنی ارزوی مادر شدن داره خداوند بهش این هدیه زیبا رو عطا کنه انشاالله

کلماتی رو که میتونی بگی

الو

سلام

مامان

بابا

دایی

چای

ابه

ممه

نون

نسی=مرسی

باشه

چشم

بده

بیا

یفت=رفت

نه

اره

دادا=داداش

بف=برف

مو=موز

مو=مو

جوجو

میو

این چیه که شما میگی =((این سیهههه)) البته صداتو نازک میکنی و میگی


بازهم اگر چیزی بود اضافه میکنم عزیزم

این روزها بشدت جیغ جیغو شدی برای هرچیزی که میخوای جیغ میکشی

هرکلیدی رو میبینی میگیری دستت و مشغول باز کردن قفل در میشی

ماشاالله قدت به دستگیره در میرسه و میتونی در وبازکنی و از وقتی اینجوری دیدم درو باز میکنی مجبور شدم مرتب در رو قفل کنم 

هنوز هم عاشق حمام کردنی ولی موقع بیرون اومدن و لباس پوشوندن گریه میکنی البته خیلی کم

مرتب کنترل ها رو میگیری دستت و میگی برات اهنگ بزارم اونم فقط برنامه های فیتیله ای و گاهی خاله ستاره

خیلی به کتابهای دعا علاقه داری وقتی من یا بابایی میخوایم نمار بخونیم میای کنارمون سجده میکنی و مهرو برمیداری و کتاب رو برمیداری و بلند بلند شروع میکنی به خوندن

به نوشتن خیلی علاقه داری یکریز از من مداد میخوای تا بنویسی اگر دست من خودکار ببینی داد میزنی تا از من بگیریش

کلاهتو از توی کشو برمیدار ی و خودت میزاری روی سرت خیلی بامزه و ناز میشی کلی هم چشماتو خمار میکنی برامون و قه قهه میزنی

موقع بیرون رفتن خودت جوراباتو میپوشی

عاشق جاروبرقی شدی هروقت میخوام جارو بکشم میای سراغشو دستشو میگیری و مشغول جارو کشی میشی

الهی قربونت برم من

بگین هزارماشااللـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

دوستت دارم گل قشنگم

+نوشته شده در جمعه 16 دی1390ساعت0:15توسط مامان و بابا |
Funny Pictures

+نوشته شده در دوشنبه 5 دی1390ساعت0:8توسط مامان و بابا |
سرماخوردگی و 3 مروارید جدید

سلام ماه من

بعد از زدن واکسن و گذروندن این پروسه دوباره سرما خوردی اونم خیلی عجیب و غریب الان بعد از یه هفته بازهم سرفه میکنی و ابریزش بینی داری

جدای از اون من هم بشدت سرماخوردم که تا بحال یاد ندارم همچین چیزیو و حالا نوبت بابایی یعنی هر سه به یه شکل مریز شدیم وای خدا چقدر حالم بده

و یه خبر جدید اینکه 3 تا مروارید جدیدتم باهم رویت شد 

مبارک باشه ماه من

جدیدا هم اسم منو میگی البته وقتی میگم بگو و بعدش تکرارش میکنی

و یه کلمه جدید دیگه هم کلمه (مرسی و باشه) که خیلی قشنگ میگی دلم اب میشه مامانی جون

البته الان چون زیاد حالم خوش نیست همه کلمات رو یادم نمیاد بعدا همشو میزارم عزیز دلم 

شب یلدا رو بهت تبریک میگم نازگل من

دوستت دارم

+نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1390ساعت1:29توسط مامان و بابا |
واکسن 18 ماهگی
سلام عشق من

روز چهارشنبه صبح رفتیم کلینیک تا واکسن 18 ماهگی رو بزنیم منتظر موندیم تا نوبتمون بشه بعد هم رفتیم داخل از اول که وارد اتاق شدیم مرتب گریه میکردی اصلا انگار میدونستی میخوای واکسن بدی وقتی گذاشتمت روی ترازوگریه میکردی و همینطور موقعی که دور سرتو اندازه میزدن بعدشم نشستیم روی صندلی و من شما رو محکم گرفتم تا تکون نخوری وای که چقدر گریه کردی دیگه داشتی هق هق میکردی اعصابم بهم ریخته بود ناراحت شدم  بعدش اومدیم بیرون و نشستیم توی راهرو تا کمی حالت بهتر شد بعد هم رفتیم خونه تا شب مرتب گریه میکردی نمیشد بهت دست بزنیم منتظر بودی که با یه بهانه گریه کنی و پات خیلی درد میکرد و اصلا نزاشتی برات حوله گرم بزارم عزیزم تب بالایی داشتی با بابایی  هر کاری کردی تبت قطع نمیشد چند بار قطره تب بر دادم اثر نکرد مجبور شدم شیاف بزارم برات سه تا البته  نه یکجا چند ساعت یکبار و چند بار هم پاشویت کردم و تا صبح تقریبا 5 صبح بالای سرت بیدار بودم گلم و صبح که بیدار شدی خدارو شکر حالت خیلی بهتر بود خبری از تب نبود و اروم اروم راه میرفتی و خداروشکر که مشکلی پیش نیومد چون واقعا روز سختی رو پشت سر گذاشتیم و و دیگه واکسن نداری تا انشاالله وقتی که خواستی بری مدرسه عزیز دلم 

امیدوارم همیشه سلامت باشی و شاد دختر عزیزم

دوستت دارم نفس من

+نوشته شده در شنبه 19 آذر1390ساعت14:8توسط مامان و بابا |
18 ماهگی نفس مامان
سلام نفس مامان

18 امین ماهگرد هم رسید مبارک باشه گل من

تقریبا دو هفته گذشته  بدجور سرماخوردی و خروسک کردی و رفتیم مطب دکترت که گفت  اول بخور سرد بعد هم بستری بعد یه امپول البته نصفشو برات زد که اولین امپول بود و خیلی گریه کردی و زود هم اروم شدی ولی من فقط بخور رو انجام دادم بعدشم اوردمت خونه و با شربت دیفن هیدرامین و بخور سرد ی که تو خونه برات گذاشتم تا صبح با بابایی مرتبا نوبتی بالا سرت بودیم الحمدالله  صبحش بهتر شده بودی و بعد از یه هفته کاملا خوب شدی

امروز قراره بریم واکسن بزنیم و امیدورام که اذیت نشی و به خیر و خوشی تمام بشه و تا یه مدت از این واکسنا راحت بشی عزیز دلم

روز جمعه هم من و شما مثل سال گذشته در مراسم شیرخوارگان حضرت علی اصغر شرکت کردیم که واقعا شلوغ بود و مراسم زیبایی بود در اخر مجلس هم یه کودک بیمار به اذن خداوند شفا گرفت  خداروشکررررررر

و من بخاطر ازدحام و شلوغی نتونستم عکس بگیرم وفقط یکی دوتا اونم فقط از چهره نازگل خانوم

امیدوارم همه بچه ها در پناه امام زمان سالم و سلامت باشند 

دوستت دارم قشنگ مهربونم 


+نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1390ساعت1:41توسط مامان و بابا |